تبليغاتX
پری ناز کوچولو
با تو اما تنهاي تنها
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم،

گاه آن چه می خواهیم بدست نمی آوریم

گاه پیشامدها را در نمی یابیم

گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست

در همین لحظات است که بسیاری از ما،

به کسانی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد .

حامی ما باشد

می خواهم بدانی

با تمام وجود با تو هستم،

و به یاد آر که گرچه امروز زندگی سخت می نماید

اما فردا روز دیگری است .. .. .. .. .. ..           

        

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

به سوي فردايي مجهول مي روم " در درياي بي کرانه بودن ها"

سوار بر قايق ارزوهايم

کاش تو هم بيايي

قايق کوچک من به اندازه ي ماست

جايت را هميشه خالي مي گذارم اي محبوبم

باشد که روزي باد دلتنگي هايم را در گوشت نجوا کند

و ماه از ديده هاي شبانه اش گويد

شايد نگاه کهنه اي بر" شاخه رز سفيدي " جان داده بر ديوار خاطره ها باز هم دل سنگيت

را جان بخشد

مي دانم که مي ايي ...مي دانم ...

کاش زود تر بيايي

پيش از انکه فردا ها ارزوهايم را در خود ببلعد

کاش زود تر بيايي " پيش از ان که نگاه خسته و حسرت بارم زير غبار خاطره ها مدفون

گردد .

مي دانم که مي ايي ...

کاش زود تر بيايي
 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دلتنگی های آدمی را

 باد ترانه ای می خواند

 و رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من.

(مارکوت بیگل)

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
ميدوني غم ديدنو زجر کشيدن خيلي سخته
دلمو تو غبار نامهربوني ها شکستن
قلبمو له کردن هر دم احساس ميکردم قلبم تو مشت يه نامرد
داره فشرده ميشه صدات کردم صدامو نشنيدي
قلبمو نديدي ولي من نا اميد نشدم هميشه با خاطر هات بودم
با ياد اون چشات اون چشماي كه به قول خودت ميسوزن
نميدونم چيکار کنم با عشقت با لبخندت با...
پرنده کوچيک دلم زير هجوم نگاهاي سنگينت له شد
ميشه پرنده قشنگمو آزاد کني منو نوازش کني
دارم ميميرم دارم از بين ميرم اما تو
تو بي اعتنايي...............!!!!!
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

باز دارم به تو فكر ميكنم اشك از چشمام دار سرازير ميشه

ياد گذشته افتادم ياد اون چشماي قشنگت ياد حرفهاي شيرينت

ميدوني بدون تو خيلي تنها شدم تا حالا طعم تنهاي رو چشيدي

اميدوارم هيچ وقت تنها نشي آخه بد درديه ميدوني از وقتي

كه رفتي فقط به تو فكر ميكنم به اين كه بدجور گذاشتي رفتي

تو كه رفتي دلم شكست همخونه دلم الان تنهاي شده

اونو ميشناسي؟

ميخواد تو دلم جاي تورو بگير

نميدونم چيكار كنم هر روز از خدا فقط يه چيز ميخوام نميگم

برگردي واسه هميشه چون خودخواهي ميشه شايد تو هم دلت

يه جاي گير باشه كه رفتي فقط از خدا ميخوام كه واسه

اخرين بار از نزديك ببينمت و باهات حرف بزنم

ديشب خوابتو ديدم روياي شيريني بود

من و تو و يه جاده سبز اي كاش هيچ وقت از خواب بيدار 

نمي شدم

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
Image Preview
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

برای آمدنت دعا کردم و نیامدی

 

هزار قطره اشک را فدا کردم و نیامدی

 

دلم در انتظار دیدنت سکوت کرد

 

در آن سکوت تو را صدا کردم و نیامدی.

 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
Image Preview
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
شب هجرت


شبِ آغاز هجرت تو شبِ در خود شكستنم بود

شبِ بي‌رحم رفتن تو شبِ از پا نشستنم بود

شبِ بي تو شبِ بي من شبِ دل‌مرده‌هاي تنها بود

شبِ رفتن شبِ مردن شبِ دل كندن من از ما بود

 

واسه جشن دلتنگي ما گل گريه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و توهم زمين هم ستاره بد بود

از هجرت تو شكنجه ديدم كوچ تو اوج رياضتم بود

چه مؤمنانه از خود گذشتم كوچ من از من نهايتم بود

 

به دادم برس به دادم برس تو اي ناجي تبار من

به دادم برس به دادم برس تو اي قلب سوگوار من

 

سنگر وحشت من از من مرهم زخم پير من كو

واسه پيدا شدن تو آينه جاده سبز گم شدن كو

 

بي تو بايد دوباره گم شد تو غبــــار تباهي

زخم پير من از من مرهم زخم پير من كو

واسه پيدا شدن تو آينه جاده سبز گم شدن كو

بي تو بايد دوباره گم شد تو غبــــار تباهي

با من نياز خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي

اگر شكستم از تو شكستم اگر شكستي از خود شكستي

به دادم برس به دادم برس تو اي ناجي تبار من

به دادم برس به دادم برس تو اي قلب سوگوار من

 

شبِ بي تو شبِ بي من شبِ دل‌مرده‌هاي تنها بود

شبِ رفتن شبِ مردن شبِ دل كندن من از ما بود

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مينويسم ، آري مينويسم امروز روز مرگ من است ، مرگ احساسم ، مرگ عاطفه ام . امروز او ميرود و مرا با يک دنيا غم
به جا ميگذارد . امروز او ميرود بي آنکه بداند به حد پرستش دوستش داشتم . آه اي زمانه ، آخرين بازيت را با من

کردي و تنها دلخوشيم را از من گرفتي . ولي هر که نداند تو که ميداني او حق مسلم من بود . چرا که هديه اي بود که

خدا تنها براي من نهاده بود . پس چرا تنها مايه دلخوشي ام را گرفتي . . .

و حالا او در كنارم نيست و
من بدون او مملوء از بيهودگي

هستم ، پوچ و تهي . . . او تازه در ذهن من رشد نکرده ، او عشق ديرينه اي است که شب ها و روزها با ذهن من همراه بود
حالا ميفهم که نحوه انديشه ما چگونه بر خواسته ها و آرزوهاي ما تاثير ميگذارد و

انساني چون مرا وادار ميسازد که بي حاصل بودن و پوچ بودن خويش را باور کند . چه کسي مرا پوچ کرد ، چه چيز مرا

وادار کرد اين جاده بي انتها را عاشقانه بپيمانم و بدي هايش را ببينم و دم بر نياورم . . . خود را نديده و نشنيده کنم به

راستي چه چيزي بود ، عشق عشق و عشق ، عشق زماني زيباست و دوست داشتني که هنوز محبت را از دلها نزاييده و

هنوز طرفين شب ها را با فکر وصال ميخوابند و صبحها را با ياد يار چشم مي گشايند و يک پرسش بود که هنوز در دلم

چنگ ميزند : آيا او مرا به واقعيت ميخواست . . . ؟ من او را با هزاران آرزو در دل و جان پذيرا گشتم ولي به موازات آن

حقيقت تلخ زندگي را تجربه کردم . . . بگو چگونه از تو سخن بگويم وقتي نامت را بر زبان مي آورم اشک از چشمان

هميشه باراني ام جاري ميشود . بگو چگونه عشق واقعي را در تو معنا ميکنم وقتي که تو عشق کذايي را به من هديه دادي ،

چگونه از مهر و وفايت سخن بگويم که هيچ خاطره اي از تو جز بي مهري و بي وفايي برايم به يادگار نمانده است . بگو

چگونه به بازگشت و ديدار مجددمان اميدوار باشم در حالي که قسم بازنگشت اميد بازگشت را از من گرفت . تو مرا با

همه دلتنگي هام تنها گذاشتي . بگو بگو چگونه از عشق سخن بگويم ، حال احساس تنهايي و غريبي ميکنم و حالا تو بايد

بگويي اشکال کار در کجاست ؟ ميدانم جوابي نداري اين تنهايي من ريشه در خودخواهي تو دارد . . . آيا به خاطر داري

که عهد بسته بوديم اگر روزي يا شبي رفتيم دلهايمان را نبريم و بگذاريم در اين ماتمکده بماند . اما اکنون زندگي تازه

اي را آغاز کرده اي و از ياد برده اي که يک روز يک نفر در نهايت اشتياق در انتظار بازگشت تو بود . تو رفتي و رشته

مهر گسستي اما من هنوز گذشته تلخي را که بر تمام آرزوهايم خط بطلان کشيد فراموش نکرده ام هنوز نتوانستم به خود

بقبولانم که سهل انگاري من و سردي نگاه تو چگونه کاخ روياهايم را ويران کرد و سامانمان را به نابودي کشاند . امروز

لبخند تو را ديدم و سکوت خودم را ، امروز شادي تو را ديدم و شکست خود را ناباورانه باور کردم . تو رفتي و کسي را

که عاشقانه دوستت داشت تنها گذاشتي . امروز خود را در صندوقچه ذهنت ديدم که غبار سنگين فراموشي مرا از نظرت

پنهان کرده است غباري که همه چيز را ميشکست حتي غرور ترميم شده ام را حالا ديگر من انساني از هم فروپاشيده که

از شوکت و اقتدار فاصله گرفته نيازمند ياري و کمک ، موجودي دردمند به اميد رسيدن وصـــــــال اما محــــــــال . . . اي

محبوب سنگدل ، من و تو از يک تبار بوديم از طايفه فراموش شدگان از قبيله سوته دلان ، من آمده بودم رسم دل انگيز

عاشقي را بر لوح سينه تو حک کنم اما نشد و تو خوب ميداني که در اين شوره زار بي عاطفه چه کاشتي مرا نخواستي .

من و تو دو خط موازي هستيم که حتي با شکسته شدن من هم به هم نميرسيم . تو به راه خود رفتي و قافله سالار جاده ها

شدي و من سرنوشت خود را ميان هزاران راه نرفته گم کردم . من از نژاد شيشه بودم و شکستني ، تو از نژاد جاده بودي

و رفتني . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
گزشت زمان تو را اثبات میکند.
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان به سمت تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایق غرق شد.

دنیا را بد ساختند..... کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد. کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری. اما کسی که  دوستش داری و او هم دوستت دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است. زندگی یعنی...................

هرگز امیدواری را از کسی نگیرید شاید این تنها چیزی باشد  که دارد.

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت اورند, بهتر از ان است که سخن گویی و دیگران خاموشت کنند.
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

 

راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گريستن

 قلب هاوتظاهربه خوشحالي دراوج غمگيني وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن

 روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهرمي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

 اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن

و

بازهم نفرين به تواي سرنوشت

 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
IPB Image

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

 


چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي ست

ببين مرگ من را در خويش

که مرگ من تماشايي ست

مرا در اوج مي خواهي تماشا کن تماشا کن

دروغين بودم از ديروز مرا امروز تماشا کن

در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال ما

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالي قلم خشکيده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يک به يک رفتند مرا در خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزيزاني که هم آواز من بودند

به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

حسِ غريبي است دوست داشتن .

 


و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

 

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستِ‌مان دارد ..

 


ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛


به بازيش مي‌گيريم .

 

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر


 

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم‌تر .

 

تقصير از ما نيست ؛


 

تماميِ قصه هايِ عاشقانه

 


اينگونه به گوشِ‌مان خوانده شده‌اند .

 


تصويرِ مجنونِ بيدل و فرهادِ کوه کن


 

نقش‌هايِ آشنايِ ذهنِ ماست .


 

و داستانِ حسرتِ به دل ماندن زُليخا به پند و اندرز ،

 

آويزهء گوشِ‌مان شده‌است .

 

يکديگر را مي‌آزاريم .


 

ياد گرفته‌ايم که معشوق هر چه غدارتر ، عاشق

 

شيداترست .


 

و عاشق هر چه خوارتر شود ، عشق افسانهء

 

ماندگارتري خواهد شد .

 

به شهوتِ تجربهء عشقي سوزان ،


 

آتشي به پا مي‌کنيم


 

و عاشق را در خرمنِ نامهرباني و بي‌اعتنايي به مسلخِ

 

جنونِ عشق مي‌فرستيم .

 

چه باک ؟!


 

هر چه بيشتر بسوزد ، خوشتر


 

شعله هايِ سرکشِ آتش سر مستِ مان مي‌کند .


 

عيشِ مان مدام و حالِ‌مان به کام :

 

واي چه خواستني ام من...!


 

هر چه زجرش مي‌دهم ‌، خم به ابرو نمي آورد !


 

هر چه نا مهربانم ، او پر مهرتر نگاهم مي‌کند !


 

چه دلبرانه بيدلش کرده‌ام .


 

مرحبا به من ، آفرين به من ...!

 

ميرانمش ، با مهرِ افزون تري بسو يِ من باز مي‌گردد .


 

خوارش مي‌کنم ، او به زيباترينِ نامها مي‌خواندم .


 

بي‌وفايي مي‌کنم ، صبورانه ستايشم مي‌کند .


 

به بندش مي‌کشم ، پروازم مي‌دهد.

 

بيچاره ! چه بيدلانه دلبري‌ام را خريدار است...


 

چه مظلومانه بازيچه بازيِ ظالمانه‌ام شده است.

 

بازي مي‌دهيم و به بازي مي‌‌گيريم


 

بازي مي‌کنيم و به بازي نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم...

 

با گامهاي سُربيِ بيرحم ، از روي هيکل رنجورش رد

 

مي‌شويم و از صداي شکستنِ قلبش زيرِ پاشنه‌هاي

 

آهنين‌مان سرخوشانه لذت مي‌بريم...

 

غافلانه سرخوشيم


 

و عاجزانه ظالم ؛


 

و عاشق ، محکوم است به مدارا،


 

تا بينوا را جاني و دلي هنوز ، مانده باشد...


 

اگر جان داد ، شور عشق‌مان افسانه ديگري آفريده‌است.


 

اگر تاب نياورَد ، لياقتِ عشق‌مان را نداشته‌است.


 

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورَد

 
 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

فقط برای او مینویسم. کسی که در بتن من بود و نزدیکتر از همه چیز به من.

هم او که برای داشتنش با تمام وجود نفس کشیدم ٬

با تمام وجود بزرگترین درد عالم را تحمل کردم...

برای کسی که بی هیچ بهانه ای دوستش داشتم ...

 و حالا هم که برای همیشه نیست ٬

باز هم به خاطر او نفس می کشم و بزرگترین درد عالم را تحمل میکنم ( درد جدایی )...

 چرا که می دانم روزی شاید در دنیا یی دیگر او را می بینم.

 امیدوارم مرا بشناسد...

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
هرگز برايت از دوست داشتنم حرفي نخواهم زد.
از جرقه هاي محبتي که هر لحظه بر دلم مي زني،
از گرماي کلامي که وقت گفتنت در دل خود احساس مي کنم.

هرگز
هرگز برايت نخواهم گفت
از آن سيب سرخ پنهاني که به سويت دراز کرده ام
و از آن دستي که.....
هرگز برايت نخواهم گفت
شايد تو خود روزي بخواني دوست داشتنم را

از دلتنگ شدنم
از انتظارم
از سکوتم
از بي کلام شدنم
شايد تو روزي همه چيز را بيابي
در سطر سطر نوشته هايم
و در تک تک لحظه هايم

شايد روزي ميان تمام بي تفاوتي هايم
دريابي معناي عميق « دوست داشتن بي آنکه دوست بداند » را...
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

تو رفتي و مهر در دلم پژمرد احساس لطيفم دود شد وبه هوا رفت

وديگر هيچكس و هيچ چيز نتوانست التيام بخش دل دردمندم شود

من در غبار بي كسي گم شدم وبه مانند مجنون سر در گم ماندم

دلم هواي پر گشودن داشت و روحم در حسرت يك لحظه پرنده

شدن بال بال ميزد اما چه كنم كه نشد شايد هم قسمت نبود به عمق

آسمانها بروم حالا هر روز از خود مي پرسم براي چه بايد بمانم

وقتي همه آرزوهايم از بين رفته است من از دنيا هيچ نمي خواهم

فقط مي خواهم بدانم چه كسي باعث متلاشي شدن روياهايم شد

فقط و فقط همين

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

باز برايت مينويسم...
به اين اميد لحظه هايم را مي گذرانم که مي آيي ؛

 مي آيي و اين لحظه هاي تنهايي ام را پر مي کني..

لحظه ها برايم سخت مي گذرند ...

چشمانم را مي بندم و لحظه اي که هستي را در ذهنم تداعي مي کنم ...

حتي تداعي کردنش برايم سخت است!

اي کاش بودي ؛ بودي و مي ديدي که چگونه ام...

 اين روز گار برايم تاب و توان نگذاشته !

مي داني از آن موقع که رفتي نوشتن را آغاز کردم ؛

برايم سخت است اين همه حرف دل را چگونه در چند سطري بگنجانم !

حال روزهاست که برايت مي نويسم

 آن قدر نوشته ام که تمام دفتر دلم پر شده از سياه مشق دلتنگي هايم

ولي اميد ديدار تو هيچ گاه نمي گذارد اين دفتر به صفحه آخر برسد.

درون آن همه نامه تمام لحظاتم را برايت بازگو کردم تا شايد نگاهي بيندازي بر حالم ...

نمي دانم شايد هم تا به حال براي گذر نگاهي به آنها نکرده اي و نفهميدي بر من چه مي گذرد ...

نمي دانم دلتنگي هايم را فهميدي يا هنوز هم بايد برايت شرح دهم اين دلتنگي را ....

مرا باش باز براي که اين همه نوشتم براي تو که حتي براي گذر هم نگاهي به نوشته هايم نکردي!

 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

خدايا به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم.((دکتر شريعتي))

 

+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
در نم ناكي لحظات باران خورده ام در لابه لاي گلبرك هاي گل تنهايي در پيچ و تاب گيسوان حنايي خاطرات در كوچه تنهايي پاييز وسراغت را از برگهاي طلايي اش خواهم گرفت و تا آخرين لحظه زمان به دنبال تو دقايق را جستجو خواهم كرد و با تو خواهم آمد تا روياي سفيد كودكي تا رقص ترانه هايم تا لطافت پر كبوتران بي آشيان تا سكوت مهتاب و تنهايي آفتاب تا نبض سبزه هاي سرزمين شاعران آنجا كه ديگر مرزي نيست بين منو تو و پروانه آنجا كه تنهايي دختركان حوا جرم است و آنجا برايت مي گويم كه زندگي گل سرخي است از تو براي من
+ نوشته شده در  ساعت 
  به قلم: الهه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 


© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T